close
تبلیغات در اینترنت
کرامات و معجزات امام رضا (ع)

کرامات و معجزات امام رضا (ع)

کرامات و معجزات امام رضا (ع)

 

 

كرامت امام رضا عليه السلام

در كتاب تحفه رضويه ، روايت كرده است كه شخصى به مرض برص مبتلا شده بود، خدمت يكى از ائمه عليه السلام شكايت كرد، آن حضرت به او فرمود: كه حنا را با نوره ممزوج نموده و به محل بهق و برص بمال .
مير محمد على نقى نام خادم امام رضا عليه السلام مى گويد: وقتى كه علامت برص در من پيدا شد، به اطباء مراجعت كردم ، معالجه نشد، احوال خود را به شخصى گفتم ، آن شخص گفت : اگر تو مرد خوبى بودى مبروص ‍ نمى شدى ! اين سخن به من دشوار آمد، به زيارت امام رضا (ع ) رفته و بسيار ناليدم ، و استغاثه كردم و عرض نمودم : فدايت شوم جماعت مرا سيد مى دانند اگر سيدم مرا دوا كن و اگر نا سيدم برص من زيادتر شود. پس از گريه زارى به خانه رفتم كتابى برداشته مطالعه مى كردم از معالجه مرقومه اى كه مذكور شد در آن كتاب ديدم ، دانستم كه از معجزه آن حضرت است .
همان ساعت رفتم حنا و نوره تحصيل نموده و بر محل بهق و برص ماليدم ، دو ساعت فاصله نشد، كه آن مرض از من به كل دفع شد، الحمدلله الذى هدينا لهذا
(1).

 

مكالمه بين امام رضا عليه السلام و شيران درنده مأمون ملعون 

در كتاب بحارالانوار، روايت نموده ، كه مأمون چند شير درنده داشت ، و هر كس را كه مى خواست ، شكنجه كند، به قفس آن شيرها مى انداخت ، او را ديده و مى خوردند، روزى به خدمت جناب امام رضا عليه السلام عرض ‍ نمود: كه يا اباالحسن مى خواهم به قفسهاى شيران بروى و با آنها مكالمه نمايى ! آن سرور قبول نموده و به قفس شيرها رفت ، وقتى چشم شيران به آن ركن زمين و آسمان افتاد به قدرت كامله الهى و اعجاز آن بزرگوار شيران به تكلم درآمدند، و اظهار اعزاز و احترام نمودند و عرض كردند: يابن رسول الله به چه جهت خود را به دست دشمن داده اى ؟ ما را مأذون و مرخص ‍ فرما تا كه دشمنان تو را از صفحه دين براندازيم. آن سرور فرمود: كه پدران بزرگوارم به من خبر داده اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مرا مأمون شهيد خواهد كرد، و ما تسليم امر خدا ورسول هستيم ، و از ظلم هايى كه از دشمنان به ما مى رسد راضى و شاكريم .
پس از ميان شيران ، شير لاغر و ضعيفى برخاست و عرض كرد: يا سيدى مأمون هر روز براى خوراك شيران ، گاو و گوسفند مى آورد، و اين شيرهاى جوان و پر قدرت و قوى هستند و من پير و لاغر هستم ، اين شيرها به من ظلم و ستم مى كنند، و چيزى به من نمى دهند همه را خودشان مى خورند.


آن سرور به آن شيران حكم فرمود، كه اول بگذاريد، آن شير ضعيف طعمه خود را بردارد، بعد از آن شما شروع به خوردن كنيد، همه شيران عرض ‍ كردند سمعاً و طاعتاً.
مأمون چون از احوالات تكلم شير ضعيف پير مطلع شد، براى امتحان عرض نمود، كه چند گاو براى طعمه آن شيران آورند، و چنانكه آن حضرت مقرر فرموده بود، آن شيران جوان به جا آوردند، مأمون از مشاهده اين معجزه چون مار به خود پيچيد و عرض كرد: يا اباالحسن ، اين شيران چه مى گويند، فرمود: آنچه كه شنيدى و فهميدى(2)

 

مسخ شدن مأمون ملعون 

در كتاب تحفه رضويه در واقعه پنجاه و يكم آن روايت كرده كه سيد فاضل عالم و عامل محقق و موفق سيد ابوالفتح سيد نصر الله بن سيد حسين موسوى مدرس كربلاى معلى در كتاب مسمى برضات الدهرات از شيخ محمد باقر مكى بن ملا محمد حسين مشافهه شنيدم ، كه او مى گفت: يكى از فضلاى اماميه براى من نقل كرده ، كه در قرن حادى العشر در كشتى نشسته بوديم ، كشتى ما شكست من در تخته پاره اى به جزيره اى افتادم ، در آن جزيره ميمونى را ديدم ، كه از چاهى كه در آنجا بود، آب مى كشيد و به حوضى كه در نزديك آن چاه بود مى ريخت ، بعد از زمانى ديدم كه فيلى آمد، و آن ميمون را تكه تكه كرد، تا آنكه ميمون را كشت و بدنش را ماليد، و نرم نمود، و آب حوض را خورد و رفت ، بعد از آن ديدم ، آن ميمون زنده گشت ، و به قرار سابق از آن چاه آب كشيد و به آن حوض ريخت ، تا پر كرد روز ديگر ديدم ، كه به همان نحو فيل آمد و ميمون را كشت ، و آب حوض را خورد، و رفت و باز ميمون زنده شد و شروع به آب كشيدن نمود، تا اينكه ميمون متوجه من شد، و به تكلم در آمده و گفت : آيا مرا مى شناسى ؟ گفتم : نه .

بعد از آن همان ميمون گفت : لعنت خدا بر دشمنان محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله .
آيا مأمون عباسى را مى شناسى ؟ گفتم : بلى ! گفت : من همان مامون عباسى مى باشم ، از وقتى كه مرده ام ، تا به حالا خداوند عالم مرا به اين عذاب معذب ساخته است به سبب آن ظلمى كه به امام رضا عليه السلام كرده ام(3) .

 

گواهى دادن اسب امام رضا عليه السلام در امامت ايشان 

در كتاب وسيله الرضوان جارى مى گردد:
معجزات بسيارى براى امام رضا عليه السلام روايت كرده است ، از آن جمله اين است ، كه شيخ محمد حر در كتاب خصوص المعجزات و در كتاب بهجه روايت كرده اند، از شيخ ابوالفضل محمد بن على شادان قزوينى كه او به اسناد خود از سعيد سلاام روايت كرده ، كه گفت :
در خدمت حضرت امام رضا عليه السلام بودم و مردمان در خدمت آن حضرت خضوع مى كردند: بعضى مى گفت : كه او صلاحيت امامت ندارد كه پدرش تصريح و وصيت نكرده و او را وليعهد خود نساخته است ، در آن وقت ما پيش آن حضرت رفتيم و سخن گفتيم :
پس شنيديم از مركبى(اسبی) كه آن حضرت سوارش بود، به كلام فصيح گفت :
كه او امام من و امام جميع خلايق است ، و به درستى كه آن بزرگوار به مسجد مدينه تشريف برد شنيدم ، كه ديوارهاى مسجد و چوبهاى آن ، به حضرت سلام كردند، و سخن گفتند(4)

 

گواهى بره آهو در امامت على بن موسى الرضا عليه السلام 

در كتاب بصائر الدرجات و كفايه المومنين از عبدالله بن سمره روايت مى كند، كه روزى حضرت امام رضا عليه السلام بر ما گذشت ، و من با يتم بن يعقوب در مخالفت و مخاصمت آن حضرت مبالغه مى كردم ، پس آن بزرگوار رو به صحرا روان شد، و ما از عقب او رفتيم ، و سخنان بى ادبانه نسبت به او مى گفتيم ،
در اثناى آن حال چند آهو ديدم ، كه در ركن صحرا چرا مى كردند، پس آن حضرت به بره آهو اشاره كرد، و به نزد آن حضرت آمد، و حضرت دست مرحمت بر سر آن بره آهو كشيد و بره آهو را به غلام خود سپرد، و بره آهو به جهت جدا به نزد خود طلبيد، دوباره دست بر سرش كشيد، و سخنى به او گفت ! كه ما نفهميديم ،
ديدم كه بره آهو آرام گرفت ، بعد از آن متوجه ما گرديد، و فرمود: كه يا عبدالله دانستى كه ما اهلبيت رسالت هستيم ، و وحوش و طيور و جميع اهل عالم امر و حكم ما را مطيع و منقادند، گفتم : بلى يا سيدى تو حجت خدا بر اهل عالم و جميع خلق خدا هستى ، پس من توبه كردم ، از آنچه كه مى گفتم و مى كردم ، پس آن حضرت به غلام خود فرمود: كه اين بره آهو را آزاد و رها كن ، غلام ، آهو را رها كرد، و آهو به جانب صحرا مى رفت ، و اشك چشم خود را مى ريخت ، باز حضرت براى تسلى آن بره آهو دست مرحمت بر سرش كشيد، و آن آهو با زبان خود كلماتى به آن حضرت ، عرض ، و رو به صحرا روان گرديد.
حضرت به من فرمود: اى عبدالله دانستى ؟ كه اين آهو چه مى گفت ، عرض ‍ كردم : نه ، فرمود: اين آهو مى گفت : وقتى كه مرا به حضور خويش طلبيدى ، من به اين اميدوار بودم كه تو مرا ذبح كرده ، چيزى از گوشت بدنم غذاى بدن شريف تو گردد، پس مرا نااميد رها كردى ، من او را دلجويى و نوازش ‍ كردم ، تا به چراگاه خود رجوع نمود.(5)

 

غيرت امام رضا عليه السلام 

در بيان غارت لباسهاى اهلبيت عليه السلام در مدينه منوره در زمان جناب امام رضا عليه السلام ، در كتاب تحفه رضويه از كتاب غيور روايت كرده كه در زمان خلافت هارون الرشيد (عليه اللعنة و العذاب ) بعد از شهادت حضرت امام موسى كاظم عليه السلام شهزاد محمد بن جعفر صادق عليه السلام خروج كرده ، هارون ملعون ، سردارى بنام عيسى جلودى را به همراه لشكر بسيار به عزم دفع شهزاده محمد به مدينه منوره فرستاد، كه اگر مدينه را به تصرف خود آورد، شهزاده محمد را گرفته و به قتل رساند، و خاندان اهلبيت رسالت و زنان و دختران سلسله ابوطالب را غارت و نالان و عريان نمايد.
چون جلودى نابكار وارد مدينه شد و با شهزاده محمد قتال و محاربه شديد نمود، شهزاده را مغلوب و مدينه را متصرف شد، و شهزاده را به قتل رسانيد، چون از قتل شهزاده فارغ شد، به لشكريان خود فرمان داد، به خاندان حضرت امام رضا عليه السلام هجوم آورده شد، و احاطه نمود جلودى ملعون بنا به حكم هارون پاى جسارت پيش گذاشته خواست ، كه با لشكريان خود داخل دولت خانه حضرت امام رضا عليه السلام شده ، زنان و عيال و اطفال آل رسول صلى الله عليه و آله را به خانه اى جمع نمود، خود آن بزرگوار در همان خانه ايستاد، مانع شد،
جلودى فرياد زد كه يا ابالحسن من اين كار را با حكم امير المومنين هارون مى كنم ، تو نمى توانى كه مانع من و لشكر هارون شوى و من مامورم كه داخل اين خانه شوم ، و جميع دختران و زنان آل رسول صلى الله عليه و آله را غارت و عريان نمايم ، امام رضا عليه السلام به آن شقى فرمود: اگر مقصود تو گرفتن لباس و زينت ايشان است من خودم لباسها و زيورهاى ايشان را مى گيرم و به و تسليم مى نمايم ، ليكن نمى گذارم كه تو داخل حرمخانه ما شوى ! آن شقى رو سياه قبول نكرد،
تا اينكه آن حضرت قسم ياد كرد، كه من از لباس و زيور ايشان چيزى باقى نمى گذارم همه را گرفته به تو مى دهم آن شقى رو سياه باز قبول نكرد، تا اينكه آن حضرت با سعى و كوشش بسيار آن سنگدل را راضى نمود، و خود آن بزرگوار داخل حرمخانه شد و جميع لباسها و زيورهاى اهلبيت را حتى گوشواره و خلخال و دكمه هاى پيراهن ايشان را گرفته به جلودى لعين داد، و نگذاشت كه جلودى لعين يا يكى از لشكريان به حرمخانه اهلبيت داخل شوند.
مولف دلسوخته عرض مى كند پدر و مادر و مال و اولادم فداى غيرت تو باد يا امام رضا عليه السلام غيرت تو قبول نكرد كه شخص نامحرم داخل حرمخانه ات شود، پس فدايت شوم جد بيمار تو حضرت امام زين العابدين عليه السلام را چه حالت روى داد كه چون اهل كوفه و شام با بى حيائى تمام رو به خيام و اسيرى و غارت آل رسول آمدند.(6)

 

احوالات دو برادر كه زوار امام رضا عليه السلام بودند

در كتاب عيون ا لذكاءو تحفه رضويه منقول است ، كه دو برادر بودند، يكى طالب علم و ديگرى ، نوكر حاكم ولايت بود، در سالى آن طالب علم ، عازم زيارت حضرت امام رضا عليه السلام گرديد، و مرد بسيار عابد و زاهد و صاحب تقوى بود، و در وقت سفر به خراسان به خانه برادرش رفت ، تا با او وداع كند،
از قضا برادرش در خانه نبود با اهل و عيال برادرش وداع كرد، و عازم خراسان گرديد، و بعد از زمانى برادرى كه نوكر حاكم بود به خانه اش آمد و از رفتن برادرش مطلع گرديد، سوار اسبش شد و عقب برادر به عزم وداع بيرون آمد.
در اثناى راه به برادرش رسيده وداع نمود، خواست كه به خانه اش مراجعت كند، ناگاه قلب او نيز مايل زيارت حضرت امام رضا عليه السلام شد، برادر خود و رفقاى ديگر عازم زيارت شد چند منزل كه طى كردند از بس كه اين برادر نوكر خدمت حاكم به اذيت و آزار مردم عادت كرده بود، در طى منازل با رفقاء و زوار بناى اذيت و آزار گذاشت ، و برادر صالح و متقى او هر چند به او مؤعظه و نصيحت مى كرد، تأثير نمى كرد، و هميشه برادر مؤمن و صالح به جهت آزار برادرش از زوار و همراهان خود شرمنده مى شد، و اعتراض ها مى كرد.
تا اينكه بعد از طى چند منزل همان برادر موذى و ناهموار، ناخوش گرديد، و مدتى گذشت در نزديكى مشهد مقدس وفات نمود، برادرش او را غسل و كفن نمود، و بعد از نماز جنازه اش را به تابوت گذاشت ، با خود برد تا وارد مشهد مقدس شد، و در صحن مقدس منزل گرفت ، و نعش برادر خود را به حرم شريف برد و طواف داد، در همان مكان مقدس دفن نمود، چون شب شد آن برادر صالح بعد از زيارت و نماز به منزل خود آمد، تا اينكه خوابيد در خواب ديد كه به زيارت آن حضرت مشرف شد و بيرون آمد.
در جوار صحن مقدس باغى ديد، كه نهايت صفا و انهار و اشجار و ثمرات و عمارات عاليه در آن باغ هست و خدام بسيار در آنجا ايستاده اند، و شخصى در غايت عزت و اقتدار در آن عمارت نشسته و خدمتكاران بسيار در يمين و يسار او صف بسته اند، اين مرد صالح مى گويد: من در اين خيال بودم كه خدايا اين عمارت و خدام از كيست ؟ ناگاه ديدم آن شخص كه در عمارت نشسته بود از جاى خود برخاست با سرعت آمد، و خود را به دست و پاى من انداخت خوب ملاحظه كردم ديدم برادرم است كه او را خودم در روز گذشته دفن كرده بودم ، از روى تعجب گفتم : اى برادر تو نوكر حاكم بودى و به مردم و زوار چه قدر آزار و اذيت مى رساندى ! به چه وسيله به اين درجه و مقام رسيدى ؟ گفت : اين درجه و مقام كه مى بينى همه از بركت تو به من رسيده است ، حالا احوال خود را از اول به تو بيان مى كنم ، بدان كه چون محتضر شدم در نهايت شدت و سختى جان مرا قبض كردند و چون مرا به تابوت گذاشته بر اسب بستى ، تابوت و اسب براى من آتش شد و دو نفر آمدند، كه در نهايت بد منظرى و كريه الصوره و حربهاى آتشين در دست ايشان بود، و مرا عذاب مى كردند.
هر چند به شما و ساير زوار التماس نمودم ، فايده نبخشيد و هر شب و روز در آتش و عذاب بودم تا داخل مشهد مقدس شديم ديدم آن دو نفر قدرى از من دور شدند، ليكن در مقابل من ايستادند، باز احوال من مشوش شد هر چند التماس نمودم كه مرا از دست اين دو نفر خلاص كنيد، مفيد نشد.
تا اينكه عصر كه شما آمديد و تابوت مرا به روضه مقدسه برده و طواف داديد، ديدم مرد پيرى در روضه نزديك جناب امام رضا عليه السلام نشسته و حضرت امام رضا عليه السلام در بالاى ضريح مبارك قرار گرفته ، سلامش ‍ كردم آن بزرگوار روى مبارك خود را از من برگردانيد، پس آن پيرمرد گفت : التماس كن حضرت تو را ببخشند، من التماس كردم فايده نشد و حضرت به من التفاتى فرمود، تا اينكه شما نوبت ديگر مرا به ضريح مبارك طواف داديد چون به قرب آن پير رسيدم باز به من فرمود: التماس كن باز التماس كن كه حضرت تو را ببخشد و اين حضرت را به جد بزرگوارش قسم بده و الا همينكه تو را از روضه اش بيرون ببرند همان عذابها كه ديدى براى تو خواهد شد، من عرض كردم : يا حضرت امام رضا عليه السلام تو را به حق جد بزرگوارت قسم مى دهم ! كه ديگر تاب آن عذابها را ندارم كه روى مبارك خود را به آن پيرمرد كرد و گفت : اينها نمى گذارند كه ما روى شفاعت داشته باشيم ، پس كاغذى با دو انگشت مبارك خود باز فرموده و به من داد، همينكه مرا از روضه مقدسه اش بيرون كرديد، ديدم اين خدمتكاران در پيش روى من هستند، و فرياد كردند، كه اين شخص آزاد كرده حضرت امام رضا عليه السلام است و مرا به اين باغ و عمارت كه مى بينى آوردند و ديگر روى آن دو نفر را كه مرا عذاب مى كردند، نديدم .
حالا در اين استراحت و نعمت مى باشم و اينها همه از شفقت و مهربانى تو است كه به من كردى كه اگر تو مرا به اين روضه مباركه نمى آوردى و سه مرتبه طواف نمى دادى من هميشه در آن عذاب بلكه بدتر از آن گرفتار مى بودم ، پس آن مرد طالب العلم مى گويد:
چون از خواب بيدار شدم ميل و محبت من به زيارت آن حضرت خيلى زياد گرديد، و اميدوارى من به شفاعت آن بزرگوار و ساير ائمه عليه السلام بالمضاعف قوى باشد.(7)

 

اذن ندادن امام رضا عليه السلام به چند نفر كه ادعا مى كردند كه ما شيعه على هستيم 

در كتاب احتجاج در بيان احتجاجات امام رضا عليه السلام روايت كرده است ، كه قومى بر در منزل آن بزرگوار آمده اذن حضور به خدمت جناب امام رضا عليه السلام كرده و به ملازم آن حضرت گفتند: كه به مولاى خود بگوئيد، كه ما از شيعه هاى على بن ابيطالب عليه السلام هستيم ، ما را مأذون فرمايد، به خدمتش برسيم .

ملازم احوالات را به آن حضرت معروض داشتند، حضرت فرمود: به آنها بگو كه من مشغول كارى هستم و بروند، فردا بيايند، فردا نيز آمدند، استيذان كردند همان جواب را شنيدند، تا مدت دو ماه به اين منوال مأذون شدند، و از شرف وصول محضر سامى آن بزرگوار مأيوس شدند، آخرين روز به ملازم گفتند: به مولاى خود بگو كه ما از شيعيان پدرش على بن ابيطالب عليه السلام هستيم ، به تحقيق دشمنان به ما شماتت مى كنند، در اذن ندادن آن جناب اگر اين دفعه هم مأذون نفرمايند، بايد از اين شهر و  از خوف شماتت دشمنان بگريزيم .
پس ملازم عرض ايشان را به حضرت رسانيد، و آن بزرگوار ايشان را اذن مرحمت فرمود.
چون داخل شدند ايشان را به نشستن اذن نداد، و سر پا ايستادند، و عرض ‍ كردند: يابن رسول الله اين چه جفاست كه بر ما روا داشتى مدت دو ماه است اذن دخول نداده و حالا كه مأذون فرموده ايد، اذن جلوس ارزانى نمى فرماييد؟ حضرت فرمودن اين آيه را بخوانيد : ((و ما اصابكم من مصيبته فبما كسبت ايديكم ويعفو عن كثير))«يعنى آنچه كه از مصيبت به شما رسيده است ، سببش آن است كه كسب كرد دو دست شما و خدا از بسيارى عفو كند».
فرمود: كه من در اين باب به پروردگار خودم و به رسول او و جدم اميرالمؤمنين عليه السلام و به پدران بزرگوار خودم اقتدا نمودم ، كه ايشان عتاب فرمودند، به شما نيز عتاب نموده و مأذون نكردم ، عرض كردند: به چه سبب مستحق اين عتاب شده ايم ؟ فرمود:
به سبب آن كه شما ادعا نموديد كه شيعه على عليه السلام امام حسن عليه السلام ، امام حسين عليه السلام سلمان ، ابوذر، مقداد، عمار و محمد بن ابى بكر است آن چنان شيعيانى كه به چيزى از فرموده هاى على عليه السلام مخالفت نكردند، و اما شما با امام على عليه السلام مخالفت مى كنيد، و در بسيارى از واجبات تقصير مى كنيد و سهل انگارى به عمل مى آوريد در حقوق عظيمه برادران دينى خودتان و تقيه مى كنيد، در جايى كه تقيه نبايد، بكنيد؛ در آن جايى كه تقيه بايد كرد، تقيه نمى كنيد و اگر بگوئيد: 

(( انكم مواليه و محبوه و الموالوان لاوليائه وا لمعادون لاعدائه لم انكره من قولكم))


يعنى به درستى كه ما از مولين و دوستداران على عليه السلام و دوستداران دوستان على عليه السلام مى باشيم ، به اين سخن شما انكار نمى كنم ، وليكن اين شيعه على (ع ) بودن مرتبه شريفه است كه شما ادعا مى كنيد هرگاه تصديق نكند ادعاى شما را كرد و عمل شما چنانكه لازمه عمل شيعه است هلاك خواهيد شد مگر اينكه شما را رحمت پروردگار دريابد عرض كردند:
يابن رسول الله پس ما به پروردگار خودمان توبه و استغفار مى كنيم از آن ادعاى شيعه كه كرديم و قائل ميشويم چنانكه فرموديد و اقرار ميكنيم بر اين كه ما دوستدار شمائيم و دشمن دشمنان شما هستيم چون اين نوع توبه و اقرار به دوستى كردند، پس آن بزرگوار نظر مرحمت به سوى ايشان افكنده فرمود، مرحبا به شما اى برادران مؤ من من واى اهل دوستى من به بالا بيائيد و آنقدر آنها را به طرف خود بالا كرد تا اين كه ايشانرا بر نفس گرامى خود چسبانيد بعد از آن به ملازم خود فرمود چند مرتبه ايشان را از من برگردانيدى عرض كرد شصت مرتبه پس فرمود شصت مرتبه بيرون شو و بيا و از جانب من به ايشان سلام مرا برسان پس به تحقيق گناهان خود را به سبب توبه و استغفار محو كردند، و به احترام و اكرام سزاوار شدند از براى دوست داشتن ايشان ما را.
پس ملازم چنانكه مأمور شد به عمل آورد و بعد از آن به كار ايشان وارسى فرمود، و امور عيال و نفقه ايشانرا وسعت مرحمت فرمود و انعامها وصله ها براى ايشان مقرر داشت و حاجات ايشان را كفايت داده ، مرخص ‍ فرمود.(8)

 

احترام كردن امام حسن عسگرى عليه السلام به زوار كربلا و خراسان

در كتاب مفتاح الجنة روايت شده كه روزى دو نفر از محبان يكى از زيارت خراسان و ديگرى از زيارت كربلا به شهر سرمن راى وارد مى شدند پس ‍ احوالات را به خدمت امام حسن عسگرى عليه السلام معروض داشتند آن حضرت هر دو را پيشواز كردند اما در وقت مراجعت آن حضرت پياده تشريف مى آوردند، يكى از اصحاب عرض كرد يابن رسول الله اسب سوارى موجود است چرا سوار نمى شويد فرمود كه به خود گوارا نمى بينم ، كه دوستان و محبان ما پياده باشند و من سوار شوم پس با همان پيادگيها با آن دو نفر به خانه ايشان تشريف آوردند، آن حضرت به ايشان نظر مبارك ميكرد و مى گريست به حدى كه عرض كردند يا بن رسول الله سبب گريه شما چيست ؟ فرمود سبب گريه من اين دو نفر زائر هستند وقتى به زائر خراسان نظر مى كنم جدم حضرت امام رضا عليه السلام به خاطرم مى آيد كه در ولايت غريب بى كس و تنها به او زهر دادند و جگر مباركش را پاره پاره نمودند احدى نبود كه او را يارى و دلدارى نمايد و به اين زائر كه نظر مى كنم به خاطرم مى رسد جدم سيد الشهداء كه در روز عاشورا با لب تشنه و جگر سوخته و بيكس و تنها در ميان اهل ظلم و جفا با بدن پاره پاره به سوى خاك و ريگهاى كربلا افتاده بود و در ميان اهل ظلم كسى نبود كه اعانتش كند پس ‍ هر كس كه اعانت زوار ما كند گويا به ما اعانت كرده است.(9)

 

 

 

 

پاورقی:

 


1- كشكول النور، ج 1، ص 212، به نقل از كتاب بحارالانوار.
2- كشكول النور: ج 2، ص 214، به نقل از كتاب تحفة الرضويه .
3- كشكول النور: ج 1، ص 241 به نقل از كتاب تحفه الرضويه .
4- كشكول النور: ج 1، ص 216 به نقل از كتاب وسيله الرضوان .
5- كشكول النور: ج 1، ص 281 به نقل از كتاب بصائر الدرجات و كفايت المومنين
6- كشكول النور: ج 1، ص 219 به نقل از كتاب تحفه الرضويه .
7- كشكول النور: ج 1، ص 220 به نقل از كتاب عيون الذكاء و تحفه الرضويه .
8-كشكول النور: ج 1، ص 367، به نقل از كتاب احتجاج .
9- كشكول النور: ج 2، ص 10 به نقل از كتاب مفتاح الجنه .

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 18 شهريور 1394 ساعت: 14:18 |تعداد بازدید : 58 نویسنده :

دیدگاههای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

آخرین ارسالهای تالار گفتمان

مــنــتــــظـــــران گــــمــــنــــام
یا مهدی
ادرکنی
بسم الله الرحمن الرحیم
اللّهُمَّ صَلِّ علی مُحَمَّدْ وَ آلِ مُحَمَّدْ
وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَحْشُرْنا مَعَهُمْ
وَالْعَنْ أعْدائَهُمْ اَجْمَعینْ
    كرامت امام رضا عليه السلام در كتاب تحفه رضويه ، روايت كرده است كه شخصى به مرض برص مبتلا شده بود، خدمت يكى از ائمه عليه السلام شكايت كرد، آن حضرت به او فرمود: كه حنا را با نوره ممزوج نموده و به محل بهق و برص بمال . مير محمد على نقى نام خادم امام رضا عليه السلام مى گويد: وقتى كه علامت برص در من پيدا شد، به اطباء مراجعت كردم ، معالجه نشد، احوال خود را به شخصى گفتم ، آن شخص گفت : اگر تو مرد خوبى بودى مبروص ‍ نمى شدى ! اين سخن به من دشوار آمد، به زيارت امام رضا (ع ) رفته و بسيار ناليدم…
التماس دعا
خدایا،توفیق فرمانبرى،و دورى از نافرمانى،و درستى نهاد و شناخت واجبات را روزى ما بدار
ما را به هدایت و پایدارى گرامى دار
و زبانمان را به راستگویى و حكمت استوار ساز
اللَّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الحُجَهِ بنِ الحَسَن
صَلَواتُکَ علَیهِ و عَلی آبائِهِ
فِی هَذِهِ السَّاعَهِ وَ فِی کُلِّ سَاعَهٍ
وَلِیّاً وَ حَافِظاً وَ قَائِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِیلًا وَ عَیْناً
حَتَّی تُسْکِنَهُ اَرْضَکَ طَوْعاً وَ تُمَتعَهُ فِیهَا طَوِیلا"
برحمتک یا ارحم الراحمین
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحیمِ
أنْتَ اللهُ الَّذی لٰا إلٰهَ إلّا أنْتَ، مُبْـدِئُ الْخَلْقِ وَمُعیدُهُمْ وَأنْتَ اللهُ الَّذی لٰا إلٰهَ إلّا أنْتَ، مُدَبِّـرُ الْاُمُورِ
وَ بٰاعِثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ، وَ أنْتَ اللهُ الَّذی لٰا إلٰهَ إلّا أنْتَ الْقٰابِضُ الْبٰاسِطُ
وَ أنْتَ الله الَّذی لٰا إلٰهَ إلّا أنْتَ، وٰارِثُ الْأرْضِ وَمَنْ عَلَیْهٰا.
أسْئَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذی إذٰا دُعیتَ بِهِ أجَبْتَ، وَإذٰا سُئِلْتَ بِهِ أعْطَیْتَ
وَ أسْئَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَ أهْلِ بَیْتِهِ، وَ بِحَقِّهِمُ الَّذی أوْجَبْتَهُ عَلیٰ نَفْسِكَ
أنْ تُصَلِّیَ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ ٰالِ مُحَمَّدٍ، وَ أنْ‌ تَقْضِیَ لی حٰاجَتی، السّاعَةَ السّاعَةَ،
یٰا سَیِّدٰاهُ، یٰا مَوْلٰاهُ، یٰا غِیٰاثٰاهُ، أسْئَلُكَ بِكُلِّ اسْمٍ سَمَّیْتَهُ بِهِ نَفْسَكَ، وَاسْتَأْثَرْتَ
بِهِ فی عِلْمِ الْغَیْبِ عِنْدَكَ أنْ تُصَلِّیَ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَ ٰالِ مُحَمَّدٍ، وَ أنْ تُعَجِّلَ خَلٰاصَنٰا
مِنْ هٰذِهِ الشِّدَّةِ، یٰا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَالْأبْصٰار، یٰا سَمیعَ الدُّعٰآءِ،‌إنَّكَ عَلیٰ كُلِّ شَیْءٍ قَدیرٌ،
بِرَحْمَتِكَ یٰا أرْحَمَ الرّاحِمین
یک روز می افتد ؛
آن اتفاق خوب را می گویم ...
من به افتادنی که برخاستن اوست ایمان دارم ؛
هر لحظه ، هر روز ، هر جمعه ...
اللهم عجل لولیک الفرج
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
لا اِلهَ اِلا اللَّهُ
عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ
وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظیمِ
یا مهدی ادرکنی
السلام علی جمیع المعصومین علیهما السلام
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ لا اِلهَ اِلا اللَّهُ عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظیمِ ما شآءَ اللَّهُ كانَ وَ مالَمْ یَشَاْ لَمْ یَكُنْ اَشْهَدُ اَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّشَیْئٍ قَدیرٌ وَ اَنَّ اللَّهَ قَدْ اَحاطَ بِكُلِّ شَیْئٍ عِلْماً اَللّهُمَّ اِنّى اَعُوذُ بِكَ مِنْ شَرِّ نَفْسى وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ دآبّةٍ اَنْتَ اخِذٌ بِناصِیَتِها اِنَّ رَبّى عَلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ